زیبایی دانشمند در عمل به دانشش است . [امام علی علیه السلام]
کل بازدیدها:----8291---
بازدید امروز: ----7-----
بازدید دیروز: ----27-----
دل نوشته هایم برای ...

 

نویسنده: آرام
پنجشنبه 20/4/1387 ساعت 1:10 صبح


اپیزود اول :


رو درودیوار دانشکده تبلیغاتی زدن با عنوان : " مصباح حقیقت " بسیج دانشگاه علوم پزشکی تهران برگزار میکند جلسه ای برای آشنایی با آرای شهید متفکر مطهری .........


لبخندی محو صورتم رو می پوشونه ... ! درس تبلیغات وارتباط این ترم بد جور ظریف بین ونکته بینم کرده ! کوچکترین تبلیغی  ذهنم رو مشغول میکنه . در اصول تبلیغات ،اصلی داریم به نام " تبلیغات زیر آستانه ای " در این مدل تبلیغ، کلمات وجملات به صورتی محو از جلوی چشم بیننده رد میشن ودر ذهنش میمونن وجاهایی که باید خودشون رو نشون میدن مثلا علامت یه ماده شوینده که توی یه فیلم کاملا اتفاقی میبینید در خریدن اون ماده شوینده توسط شما حتما موثر ...


حالا امروز مصباح حقیقت اگر چه ظاهرا یه اسمه اما درواقع داره این پیام رو به تو میده که : آقای مصباح یزدی هم چون مطهری می اندیشد و همچون او ، میتوان به عنوان ایدئولوژیست نظام جمهوری اسلامی روی او حساب کرد وهمه اینها در حالی است  که آقای ناطق نوری در برنامه محرمانه گفته بود : هنوز هم بعد از این همه سال برای شهید مطهری مشابهی نداریم ویا صحبت آیت الله سیستانی خطاب به یکی از وزرای دولت اصلاحات که: بعد از 30 سال از شهادت مطهری ، آیا کسی مانند او را تربیت کرده اید ؟


ترکیب مصباح حققیت خاطراتی رو در ذهنم تداعی میکنه .....


 


فلاش بک 1:


در مجلس بحث داغی در گرفته ، عده زیادی مخالف و عده ای موافق ! صدای یاران امام بد جور دراومده ؛  یکی از نمایندگان مجلس که معروفه از شاگردان آیت الله مصباح یزدی است ، در باره ی نظام اسلامی وجمهوریت این نظام حرفهایی زده که با سخنان امام هیچ هم خوانی نداره !  نکته این جاست که این حرفها در صحن مجلسی زده شده که خود نماد جمهوریت نظام است!! عجیب تر اینکه این طرز تفکر به نام امام تموم میشه ...


 


فلاش بک 2:


آقای دکتر حمید انصاری کتابچه ای تحت عنوان " میزان رای ملت است " رو در پاسخ به اظهارات آیت الله مصباح یزدی و آقای محسن غرویان( نماینده مجلس) می نویسند ومفصل به تشریح آرای امام درباره ی جمهوریت نظام می پردازند ومیگویند : " جمهوریت واسلامیت دو قید تفکیک ناپذیر از حکومت اسلامی مطلوب امام وملت است. جمهوریت ناظر بر فرم وساختار وروابط بین ساختارهای نظام است واسلامیت ناظربرمحتوای آن . در جامعه اسلامی ، جمهوریت بدون اسلامیت نظامی طاغوتی است و اسلامیت ، تنها در قالب حکومتی متکی بر خواست ورای ملت امکان تحقق واقعی میابد . تحمیل رای درانتخابات که حق مشروع مردم است شرعا وعقلا جایز نیست . نامگذاری نظام اسلامی به نام جمهوری اسلامی ناشی از شرایط اضطراری ویا وارداتی غربی نیست واین نام ساختار وعنوان رسمی نظام است برای حال ونسل های آینده . ولایت فقیه رکن بارز مشروعیت نظام وعمود خیمه انقلاب اسلامی است وبین حق رای مردم درتعیین سرنوشت خویش وانتخاب ارکان نظام هیچ تعارضی وجود ندارد... " ( این کتاب توسط موسسه تنظیم ونشر آثار امام خمینی چاپ شده )


 


فلاش بک 3:


هیئت محبان اهل بیت کاشان که حاصل جمع شدن عده ای رزمنده و جانباز وخانواده شهداست ، به رسم هر ساله برای ارتحال امام مراسم داره ( تنها هیئتی در کاشان که چنین مراسمی رو داره ) پدر ودوستانشون از آقای محتشمی پور دعوت میکنن ، این رسم هیئت که از یاران امام دعوت بشه تا اونها فارغ از مسائل سیاسی وجناحی اندیشه های امام رو تبیین کنند .  آقای محتمشی پور سخنرانی جالبی داره ومن برای اولین بار از ایشون حرفهایی در باره ی" فرقه ی مصباحیه " میشنوم وبرام جالبه که یکی از  یاران امام و البته از طایفه اصلاح طلب با این جسارت در باره فرقه ای صحبت میکنه که هیچ کس نه تا به حال ازش حرفی زده ونه خطرش رو گوشزد کرده ... شنیدن این  حرف ا زجانب کسی که امام او رو دارای هوش سیاسی دونستن ( امام د رمورد دو نفر این صفت رو به کار بردن یکی آقای محتشمی پور ودیگری حاج احمد آقا ، البته بنده نقل به مضمون می کنم در صحیفه امام هست ) جالبتر به نظرمیرسه ...


 


فلاش بک 4:


صحبت های آقای  مصباح یزدی درباره حکومت اسلامی واینکه در اسلام جمهوری نداریم خیلی برام عجیبه ! به بابا میگم من با این سن کم میتونم برای ایشون استدلال کنم که وقتی علی (ع) بعد از 25 سال سکوت از طرف مردم برای خلافت دعوت میشن و ایشون میفرمایند : اگر اصرار مردم نبود ..... افسار شتر خلافت را ...  یعنی میزان رای مردم است !! واقعه ای از این بالاتر برای اثباث جمهوریت در اسلام میخوایم مگه !!؟؟


 


اپیزود دوم :


آقای محتشمی پور این بار با حساسیت بیشتر وتند تراز قبل واین بار دراصفهان  درباره خطر فرقه مصباحیه وافکار متحجرانه اعلام خطر میکنه ، بلافاصله بعد از این سخنرانی حمله ها شروع میشه وطبق معمول خانم رجبی شدیدتراز همه موضع میگیره


 کسی که داعیه اسلام داره به راحتی روحانی با سابقه ی نظام رو زیر سوال میبره وکسی هم لام تا کام حرفی نمیزنه !


در مملکتی که فریاد می کنیم امام زمانیست اینگونه آبروی آدمها زیر سوال میره وهیچ کس دم بر نمیاره  چطور میشه که خانمی (!) اینچنین شخصیت های ما رو با قلمش زیر گیوتین میبره و از طرف دیگه معجزه  ی هزاره سوم مینویسه !!! نکته جالب تردر این نامه سوالاتی است که خانم رجبی درباره ی شخصیت وطرز تفکرآقای محتشمی پور مطرح میکنه ، البته بهتر بگم اتهامانی میزنه که باعث ایجاد سوال در ذهن نسل سوم میشه وکسی نیست تا به این سوالت پاسخ بده


درجایی از نامه اشاره میشه به اینکه آقای محتشمی پور خائنن چون درباره ی جنگ عراق وکویت نظراتی داشتن ... از پدر در این باره پرسیدم وایشون با خنده جواب دادن که آقای محتشمی پور معتقد بود باید برای مقابله باآمریکا در جنگ با کویت ، همراه عراق باشیم، این نظر رو مرحوم آیت الله مشکینی ( رئیس مجلس خبرگان ) وآیت الله حائری شیرازی


( امام جمعه وقت شیراز ونماینده ولی فقیه) هم داشتند !! اما آقای محتشمی پور به خاطر این نظر خونش مباح ودو بزرگوار دیگه .... !!!؟


 ومن که واقعا منتظرم تا بلکه با دعای خانم رجبی موتوابغیظهم بشیم !! برای خودم متاسف میشم که  فاطمه رجبی شده بلندگوی اصولگرایی و مدرس تاریخ انقلاب ( ایشون استاد درس انقلاب وریشه های آن در دانشکده صدا وسیما هستند !!!)


 


اپیزود سوم :


آقای محتشمی پور درباره ی سخنرانیشون در اصفهان با اعتماد ملی در تاریخ 3/4/87 مصاحبه میکنه و محکم تر از دفعه قبل اعلام خطر میکنه ، دلایل مفصلی برای حرفهاشون میارن ومعتقدن نام فرقه ، برازنده ی این طرز تفکر ... بعد از خوندن روزنامه برای این بزرگوار آرزوی سلامتی می کنم وبه بابا میگم:  بعد از مدتها یکی پیدا شده که در جو ضد انتقاد وضد مخالف جامعه ( به سرنوشت فرزاد حسنی در کوله پشتی ، مثلث شیشه ای وصدها نفر از اینها بالاتر از صدر تا ذیل مملکت مراجعه شود !) با این صراحت وشجاعت حرف بزنه ، الحق والانصاف که یار خلف امامه .....  چرا نذاشتین سر اون ماجرای مصباح حقیقت مطلب بنویسم وبزنم رو برد دانشگاه ؟؟!! بابا نگاهی میکنه ومیگه : چون ایشون آقای محتشمی،  توهم یه دانشجوی آس وپاس!!


 


اپیزود چهارم :


چراغ حقیقت جز در دستان مطهری ،  برازنده ی هیچ کس نیست 


 


 ارادتمند : آرام طوفانی


 


 پی نوشت : خواستم از رجب بنویسم ولیله الرغائب و...  یادی کنم از فرزاد حسنی که اگرچه با بعضی برخوردهاش مخالف بودم اما معتقدم اگر لیله الرغائب این چنین بر سر زبانها افتاد ابتکار او وکوله پشتی بود .


شب آرزوها حتی برای مذهبیون هم جز سالی یک بار سرزدن به مفاتیح ویاد آوری چنین شبی ، مفهوم دیگه ای نداشت وامروز اولین 5شنبه ماه رجب این چنین بر سرزبانها افتاده


 هر جا هست براش آرزوی موفقیت می کنم وامیدوارم بیش از این به خاطر تعصب وعدم انتقاد پذیری مسئولین که هر روز ادعای بیشتری برای شنیدن نقد دارند، از تلوزیون دورنمونه


این خواسته رو رها کردم به چند دلیل و مهم ترینش این بود که فکر می کنم اگر بنا باشه تو این ماه خدا نگاهی بهمون بندازه لازمه اش اینه که درابعاد مختلف خودمون رو بسازیم . عبادت یک بعد بندگی ماست.  اگر قرار چیزی بنویسم باید ازمسائلی بنویسم که انگار کسی متوجهش نیست یا اگرم هست براش مهم نیست ...


شاید به برکت ماه رجب مصلحت اندیشی وبی تفاوتی رو کنار بذاریم وبیشتر حواسمون به دور وبرمون باشه وبفهمیم از ماست که بر ماست!


التماس دعا به همه ...


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: آرام
سه‏شنبه 21/3/1387 ساعت 2:12 صبح

آقا سلام


اگرچه این روزها هوای حوصله ابری است اما هر روز که می گذرد، هوای مسموم بی تفاوتی، ریا، دروغ وافترا بد جور ریه های ذهنمان را پر میکند . یادم هست آیت الله توسلی در آخرین سخنرانیش ، آن لحظه که نفس هاش در راه نفس های تو به شماره افتاد، گفت :


" امام آمد ارزش های انقلاب را بگوید ، تهمت نزنید، دروغ نگویید، ریا نکنید "


اما چه کنیم که انگار همه از تو فقط نامت را میخواهند برای ثابت کردن خودشان! حرف هایت را فراموش کرده اند وخود آنچه گفته ای را تفسیر می کنند وحکم می دهند .


مسخره مان می کنند و میگویند تازگی ها همه تان یار امام شده اید !!!


تا الان دین بودند ، وکیل وصی همه دنیا بودند، نماینده تام الا ختیار امام زمان "عج" بودند ، افتخار یاری تو را هم برای خودشان مصادره کرده اند وتاب نمی آورند ما هم ببالیم که گوشه ای از این انقلاب رد پای ما هم هست ... ما شده ایم یار آمریکا وجیره خوارغرب!


 


پیش ترها گفته بودم شکا یت کسانی را نزد تو می آورم که اینجا شکایت کردن از آنها ، استغفرالله می خواهد و باید هزار جور جواب پس بدهی


حالا هم شکایت دارم ودلم گرفته ......


آقا من دلم گرفته چون در مملکت امام زمانیمان مدیر مسئول یک روزنامه که خود را یار تو می داند، پایبند به اصول نظام جمهوری اسلامی می داند ، وکیل الرعایا می داند ، به راحتی آب خوردن مرجع تقلیدی را زیر سوال می برد وکسی دم بر نمی آورد ! آن هم مرجعی که از شاگردان بنام تو بوده ومیراث دار نظریه ی فقه پویایی است که تو به آن معتقد بودی .


آقا جان درد من نقد نیست که ما پیرو مولایی هستیم که فرمود : نگاه کن چه می گویند نه آنکه که می گوید ؛ درد من درست همان چیزی است که میگوید ! که می گویند ...


 


من دلم گرفته چون آرمان های تو را آنگونه که می خواهند تفسیر می کنند ، تو می گویی نظام جمهوری اسلامی ووقتی خبرنگاران خارجی در نوفل لوشاتو می پرسند جمهوری  اسلامی چیست ؟ میگویی همین جمهوری که شماها دارید البته اسلامیش ، آن وقت می گویند ما در اسلام دموکراسی نداریم !!!!


تو میگویی اسلام آمریکایی نمی خواهیم می گویند تحویل بگیرید ، منظور امام اسلام شماها بوده است !


تو می گویی نیروهای نظامی وارد سیاست نشوند وما عین سخن تو را نقل می کنیم ، می گویند می خواهید ما را خفه کنید ، می خواهید جلوی صدای ما را بگیرید ومنظورامام ما نبوده ایم !


 


من دلم گرفته چون وقتی یادگارت سید حسن خمینی ، آرمانهایت را - به رسم پدر – آرام اما صادقانه به زبان می آورد عده ای هماهنگ با هم تا می توانند زیر سوالش می برند ، اورا منتسب به یک جریان می دانند ومثلا افشا گری می کنند و بعد هم خودشان با همان هماهنگی اولیه ، توهین به ایشان را تقبیح می کنند وبرای ساکت کردن یاران امام ، سایتی که متعلق به خودشان است ، بلندگوی افکار وایده های خودشان است ، مداح سیاست هایشان است را می بندند ! شاید هم این روزها وقت همان تصفیه حساب هایی است که خودت در تاریخ 23 آبان 61 پیش بینی کرده بودی : " اینجانب هیچ گاه میل نداشتم وندارم که درباره نزدیکانم سخنی بگویم یا دفاعی کنم لیکن علاوه بر آنکه در پیشگاه حق – جل جلاله_ مقصرو مجرم هستم واز درگاهش طلب عفو بخشش دارم ... ودر نزد مسلمانان وملت عزیز اعتراف به قصور وازآنان طلب آمرزش دارم، لیکن در پیش بعضی گروه ها واشخاص گناهانی نابخشود نی دارم واحتمال قوی میدهم پس از من ، برای انتقام جویی از من به بعضی نزدیکان ودوستانم تهمت هایی که من آن ها راناروا می دانم ، بزنند. و به آتشی که باید مرابسوزانند، بسوزانند واحیانا به صورت دفاع از من ، انتقام مرا آن ها بگیرند ... "


 


آقا جان ؛ 19 سال کم نیست ................................. 19 سال نبودی اما دیدی چه می گذرد بر ما


کوچکتر که بودم رسم خانه بود بعد از شستن دست ورو، روی دست بابا به دیوار بچسبم وهمین عکست را ببوسم !


من بزرگ شده ام


علی ،نوه ات هم ( که حالا برای خودش مردی شده وباید بگویم علی آقا)


وصد ها من وعلی دیگر ...


اما دلم می سوزد از اینکه خیال می کنند چون کوچک بودیم وبا چشم کودکیمان ، تو را دیدم، یادمان رفته یا اصلا چیزی نمی دانیم ومیتوانند به نام تو هرچه می خواهند به خوردمان بدهند ...



من نسل سوم این انقلابم از همان گهواره خواب ها که امید تو بودند اگر دلم می سوزد نه برای اینکه از دین گریخته ام ، نه برای اینکه آمریکایی وغربزده شده ام ، نه برای اینکه ضد ولایت فقیه ام ، نه ... که اتفاقا از سر درد وجودم فریاد می شود .


من نسل سوم این انقلابم ووقتی می بینم کسانی که تو را ودوران تو را درک کرده اند، اینگونه اصول انقلاب را زیر پا می گذارند واصول گرایی را فریاد می کنند، دلم می گیرد


 


من دلم گرفته اما در نوزدهمین سال رفتنت ، از تو می خواهم دعایمان کنی که جز حق نگوییم و از غیر حق نترسیم ....


ارادتمند : آرام طوفانی


پی نوشت : برای سالگرد رفتنت نوشتم پارسی بلاگ سر ناسازگاری داشت نشد بفرستم ؛‏خودت یادمان دادی هیچ وقت دیر نست حتی بعد از 2500 سال


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: آرام
سه‏شنبه 24/2/1387 ساعت 6:12 عصر

حکایت دو خط نوشتن وآسوده شدن نیست


میگفت - البلا للولا - که کاش بلا بود وکاش ولایی !


حکایت ، حکایت فاصله ای است به عمق اشک های نریخته وبغض های کالی که ماند تا شاید دستی بچیندش وشور ربایش انگشتی ، در کشاکش این همه درد، آغوش بگشاید برایش


حکایت ، حکایت  اضطراب ممتد زندگی شهری و دویدن ها ورسید نهای نیمه کاره ونرسیدن های همیشگی نیست


حکایت این همه از دست دادن برای یافتن چیزی که معلوم نیست خواهد امد یا نه !


کارازاین ها گذشته !حکایت،  حکایت گستره ای از تشویش است و سیطره ای از سکون (1) سکون درعین تحرک


درد ناک تر است اگر تجربه کرده باشی وتشویش هولناک ،اگر، دستی نباشد برای پاک کردنش از صفحه ی دل


می گفت - با هرچه عشق نام تور ا می توان نوشت - من بی سوادم یا نام تو اینقدر سخت است ؟


ودرد .......................


ودرد .............................................


ودرد .............................................................


در من هنوز ادامه دارد


کجای این همه تشویش ایستاده ای ؟


1) وامدار محمد رضا عبدالملکیانم


 



    نظرات دیگران ( )
نویسنده: آرام
پنجشنبه 12/2/1387 ساعت 2:50 عصر

وقتی قرار باشه بعد مدت ها بنویسی حرف برای گفتن زیاد میشه وحوصله خواننده کم


اما حرف زبون نفهمه ! پس میخواد که بیاد ! ببخش...


اولا ...


پیروزی اصول گرایان بر طرفداران امداد های غیبی ، بر روزنامه وزین کیهان ، بر طرفداران حزب پادگانی


بر همه ی ارزش مداران ضد اصلاحات، بر مخالفان مافیای قدرت و ثروت وسیگار و کلیه ی فامیل وابسته، بر عدالت محوران مهر ورز مردمی وخادم به خلق ، بر همه فن حرفان بی رقیب  درعرصه اقتصاد وسیاست خارجی .......................................................


مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا رک باد !!!!


 


دوما ...


روز معلم واسه من یاد آور تخم مرغای رنگی  پر از گل که از یه هفته قبل درستش می کردیم اما هیچ وقت نمی شد که بزنیم به سقف ویه بارهم که شده ،  محض رضای خدا صاف بیاد وبریز رو سر معلمامون!


روز معلم واسه من یاد آور بوی گلای یاس که بچه ها تا یه هفته از باغچه ی خونه هاشون میچیدن وکلاس بوی یاس میگرفت


روز معلم واسه من یاد آور تک تک معلمای ابتدایی وراهنمایی ودبیرستان با همه تلخ وشیرینایی که داشتن


 


کلاس چهارم ابتدایی خانم طوطیان معلمم، همراه با بهترین خاطرات ثبت شده نه اینکه بقیه نشدن همه رو دوست دارم خیلی زیاد اصولا بچه مثبت بودم وهم اونا منو دوست داشتن هم من اونا رو اما خانم طوطیان یه چیز دیگه است به یک دلیل بزرگ ... این دلیل بزرگ  بعداز 11 سال برام یاد آوری شد چون وقتی داشتم با علیرضا حرف میزدم احساس  کردم مدرسه نره بهتره اینه که بعضی معلمین محترم این جوری شخصیت این ها رو خرد کنن وکاری کنن که یه بچه اول راهنمایی وقت حرف زدن با من ، به خاطر زیادی اضطراب و تلخی خاطره ای که داره میگه سوزن های برس موهاش رو یکی یکی بکنه ! نمیخوام روز معلم مقام  معلم رو زیر سوال ببرم یا بعض کارهایی که می کنن رو زیر سوال ببرم ؛ حیف که زمان نیست تا این اتفاقات رو، برخورد معلمین امروز وحتی سیستم داغون آموزشی رو نقد کنم


 اون  دلیل بزرگ وبا اهمیت این بود که خانم طوطیان به من شخصیت داد،  به من اعتماد به نفس داد ،  به من اعتماد می کرد و ازم میخواست کمکش کنم واین بزرگترین دلیل بود  تا من همیشه توی  ذهنم حفظش کنم


معلمی همیشه آروزم بوده ... هنوزم آرزومه مدیریت یه مدرسه رو داشته باشم و دغدغه های تربیتی وفرهنگی که همیشه داشتم رو اونجا پیاده کنم امیدوارم به حقیقت بپیونده


روز معلم رو تبریک میگم اول به بابا که هم معلم من بوده هم معلم یه عالمه شاگرد ریز ودرشت وبعد به دکتر پورحسین که همیشه معلمی میکنن وبعد هم به همه ی معلمینم از معلم مهد کودک خانم پارسایی تا الان که اسم معلم ها عوض شده ومیگیم استاد !



 


سوما ...


تلوزیون یه تبلیغی نشون میداد 2 شب پیش ، که یه آقایی به خاطر خوب کار کردن تشویقی گرفت وهمکارش جریمه شد ؛ تا اینجا همه جیز مرتب ... آخر این انیمیشن صدای اذان رو میشنوی واون آقا که میره تا نماز بخونه؛ اینم خوبه اما...


این آقا محاسنی داره که در ذهن بیننده یک قشرخاص رو یاد آوری میکنه ، من مخالف ریش گذاشتن نیستم ! اما مخالف قشری نگری ام . من با کسانی که شان ظاهرشون رو حفظ نمی کنند اما معتقدند دل باید پاک باشه مخالفم چون معتقدم رفتار آدمها اگر چه تابعی از اون چیزی که که در درونشون میگذره اما رفتارشون روی باطنشون اثر میذاره ( این حرف هم علمی هم برگرفته از متن دین) با این حال، مخالفم که حتی در یک انیمیشن ساده ، این طور القا کنیم که فقط آدمهایی از یک قشر خاص وبا داشتن محاسن، به موقع نماز می خونن


ریش داشتن یا نداشتن ملاک نیست ، دیدم آدم هایی رو که خروار خروار ریش داشتن اما ریا وزهد فروشیشون نمره ی 20 میگیره ، وحتی اساسی ترین دستورات خدارو زیر پا میذارن ومثل نقل ونبات به آبروی آدم ها حمله می کنند ، تهمت میزنن و...


به اندازه کافی در حق دینمون ظلم کردیم ، خواهش میکنم به اسم دین، ریش رو سمبل دین داری نکنید ...


( اینا رو گفتم که بگم حتی یه تبلیغ ساده انیمیشنی چقدر میتونه در بلند مدت تفکرما رو ونسل ما رو جهت بده )


 


چهارما ...


توی ا نجمن علمی ( روانشناسی – دانشگاه تهران) قرار گذاشتیم ترین ها رو انتخاب کنیم البته برای هر ورودی جدا، 10 تا ملاک بود ، من شدم سیاسی ترین !!! در پر سوال ترین هم کاندیدای سیمرغ بلورین شدم ! بااینکه فقط 2ماه از گفت وگوهای علنی من درباره  سیاست  میگذره، وفقط یه عده مطلع بودن اما نمی دونم چرا همه نوشتن سیاسی ترین !!! اگر چه در جو فعلی دانشگاه ما سیاسی بودن افتخار بزرگیه ومن همین جا اعلام خوشحالی و ذوق زدگی میکنم!!


در همین راستا این ماجرا رو هم بگم که امروز سر کلاس تبلیغات وارتباطات  ، دکتر پورحسین بهمون یه سری کلمه دادن وازمون خواستن اولین تداعی های ذهنیمون رو درباره اش بگیم  در مقابل اسم دانشجو نوشتم : بی تفاوت !


قرار شد دکتر، نظرات بچه ها  رو درباره ی طرح امنیت اجتماعی وتداعیهایی رو که نوشته بودن ، برسونن به سردار رادان ؛ نظرات جالب بود  وتفکر بر انگیز . اگه یه پیوستار در نظر بگیریم هر کس یا این طرف بود یا اون طرف یا مخالف سر سخت یا موافق سر سخت( حد اقل توی اون برگه هایی که دکتر خوندن این طور بود) واین نتیجه میدهد که : طبق معمول قضاوت های ما، همه یا هیچ !!( با کسر چ )


 


پنجما...


سر کلاس روان سنجی فروغ بالای جزوه ام نوشت : دقت کردی چقدر خودتو درگیر کردی ؟ چقدر چشات خسته است ؟ دوست داری یه کم بخوابی ؟


همون طوری که داشتم به حرفای دکتر فراهانی گوش میدادم بالای دفترش نوشتم :


هر کی خوابه خوش به حالش    ما به بیداری دچاریم !


 یه روزی که خیلی هم نزدیکه ناخواسته منو می خوابونن یه جایی به نام گور! بذار از این بیداری استفاده کنم ...


 


ششما ...


مدتی ازش مرتب یه چیز رو میخوام :


بهم قدر ت بده حق رو از باطل تشخیص بدم


 قدرت بده حق رو که شناختم فریادش کنم و از گفتنش نترسم


این روزها او حسابی هست من اما نیستم ... همون قدر که خونه نیستم همون قدر که با فروغ نیستم همون قدر که ...


 


هفتما ...


نوشته ها همون طور که جاری شد نوشتم بی ربط بود یا نبود ... مهم نیست


 اینجا که دیگه مال خودمه ، میخوام فقط جاری بشم ...  بی هیچ دغدغه ای


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: آرام
دوشنبه 26/1/1387 ساعت 11:40 صبح

قدیم ترها که فرصت بیشتری داشتم وتنها کارم رفتن به مدرسه وفعالیت های فوق برنامه بود، بابا تاکید داشتن که روی خودت کار کن


وقتی معنیش رو می پرسیدم ازم میخواستن که روی قرآن کار کنم . گاهی برام تحقیق هم جور می کردن! مثلا یادمه سال پنجم ابتدایی بهم گفتن : داستان حضرت مریم رو از تفسیر نمونه بخونم وجواب سوالی که گفته بودن رو دربیارم یا ازم خواستن اسم خوراکی هایی که در سوره ی بقره اومده رو در بیارم


معتقد بودن از نظر دینی باید مطلع باشم وگله داشتن انقدر که به کارای سیاسی و نوشتن مطلب و برنامه های شورای های دانش آموزی ومجمع مشاورین آموزش وپرورش و... می رسی ؛ به مطالعه وعمیق کردن اطلاعات دینی ات نمی رسی.  همیشه نگران بودن ازاینکه پوسته ی دین رو بچسبیم ومغز رو بذاریم تو ویترین !


طبیعی که در چنین فضایی شاید بیش از بعضی هم سن وسالانم مطلع بودم اما در این زمینه مدعی نیستم. گاهی از خودم خجالت میکشم وگاهی خوشحالم که نگاهم به دین افراطی وپوسته ای نیست( شایدم گاهی هست خودم خبر ندارم، همیشه یه درصد خطا، وجود داره)


این روزها نمایش فیلم فتنه وحرف وحدیث های پیرامون اون یادم انداخت که بابا پر بیراه نمی گفتن!


فتنه فیلمی که نماینده ی مجلس هلند ساخت وما خودمون بیشتر تبلیغش کردیم( از بس گفتیم این چیه ساختن ! دیدی؟؟!) قابل بحث است وجای تامل داره


مثل وحید جلیلوند در برنامه ی سفید مثل شب ( رادیو جوان ) که معتقد بود این فیلم اصلا ارزش نقد کردن نداره ، معتقد به این جمله نیستم


به نظرم این جمله بیشتر به واکنش دفاعی است تا یه برخورد منطقی


فتنه قابله نقد چون زنگ خطریه برای مسلمانان وشیعیان


این فیلم برای من یکی تلنگری بود چون باعث تفکر شد؛ اون نماینده ی هلندی حتما قرضی داشته قبول، اما ادعا نداره که مسلمونه ؛ ملت های غربی هم چنین ادعایی ندارن وتازه تحت تاثیر انواع واقسام تبلیغات منفی، بن لادن را نماد اسلام میدونن نه حضرت محمد (ص) رو وبه نظرم سهم بیشتر تقصیر، از ماست که گذاشتیم بن لادن وگروه های افراطی مسلمان بشن نماینده ی تفکر اسلامی 



 


     



 


از اونها توقعی نیست اما من بچه مسلمون چی؟ چقدر اسلام رو میشناسم یا چقدر پیامبرم رو؟


وقتی این فیلم رو نشون دادند فارغ از احساسات ودل بستگی های طبیعی به اسلام وپیامبر ( که باید هم باشه) چقدر می تونم با استدلال ومستندات بگم که این اسلام من نیست؛ این پیغمبر من نیست ؟؟


فتنه واقداماتی نظیر کشیدن کاریکاتور پیامبر اسلام برای شیعه زنگ خطر ... چون این تصور وجود داره که شیعه بیشتر روی امامان معصومش تمرکز کرده واین فرصت مناسبیه برای سنی های از نوع افراطی ، که پیامبر رو متعلق به خودشون بدونن . در واقع این تصور که مهم ترین تفاوت شیعه وسنی در همین پایبندی ( درست یا غلط) اهل تسنن به سنت های پیامبر ووابستگی شیعه به امامان معصومش هست ، وجود داره


البته به این نکته هم واقفم که امامان ما ادامه دهنده ی سنت های پیامبر بودن واین دو تناقضی با هم ندارن اما مهم تصور غلطی است که سوال بر انگیز شده


این زنگ خطر زمانی بیشتر گوش رو آزار میده که از طرف بعضی علمای شیعه عید غدیر مهم ترین عید اسلامی ما نامگذاری میشه و17 ربیع الاول در لابه لای برنامه های رنگارنگ نوروزی رنگ می بازه واین روز هیچ تفاوتی با روزهای عادی نداره ...


اگه بخوام کمی روانشناسانه تحلیل کنم می تونم بگم راهپیمایی کردن ، کفن پوشیدن( که زمان آقای خاتمی بیشتر رسم بود و کوچکترین اتفاقی باعث می شد آقایون کفن بپوشن وبریزن بیرون و چند تا فحش نثار خاتمی هم بکنن ودلی از عزا دربیارن!والان بحمدالله از برنامه خارج شده ) ، اعتراضات اینترنتی وامثال اینها، نوعی پاسخ هیجان مدار نه مسئله مدار ؛ علم روانشناسی هیچ کدوم از اینها رو رد نمی کنه اما معتقده وقتی مسئله رو درست فهمیدی وحلش کردی دیگه دفعه ی بعد اون مسئله تکرار نمی شه اما اگه هیجانی حلش کردی مسئله سر جای خودش هست وامکان تکرار چند برابر و صد البته منطق هم این استدلال رو تایید می کنه.


فتنه شاخ ودم نداره نمی دونم چرا عادت داریم جوالدوز رو به بقیه بزنیم وسوزن رو به خودمون در حالی که تاکید شده بر عکس عمل کنیم!


فتنه یعنی نا آگاهی وجهل ما ، یعنی همون اسلا م پوسته ای داشتن وادعای ایمان کردن


لازمه بازم بگم فتنه یعنی چی ؟؟؟؟


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: آرام
یکشنبه 28/11/1386 ساعت 6:10 عصر

من دلم گرفته نه برای اینکه آسیب روانی 2 رو شدم 16 وداشتم شاخ در می آوردم


من دلم گرفته نه برای اینکه همیشه از درس های دکتر قربانی بالای 16 نمی گیرم


من دلم گرفته نه برای اینکه آموزش دانشکده ی ما مرا نه یک دانشجو ، که دیوار می بیند ( کاش دیوار می دید!) وانگار باید هزار منت بگذارد روی سرم تا بلکه جبران کار نکرده اش را بکند


من دلم گرفته نه برای اینکه بلیط( افرا) دیگر پیدا نمی شود ومن هم آنقدر رو ندارم که برم پشت در تئاتر شهر تا بلکه یکی نیاید وب ه زور خودم را بندازم توی سالن


من دلم گرفته نه برای اینکه دیروز ظهر، وقتی توی بسیج ،یکی از دوستان مسیج داد که آیت الله توسلی در حال دفاع از نوه ی امام وبیت ایشان، درگذشت ومن از تعحب تقریبا فریاد زدم، هیچ کس نپرسید چیه ؟!! واصلا آیت الله را نشناختند !!!!!


من دلم گرفته نه برای اینکه بسیج ما، به جای اینکه ببینید او کیست وحد اقل پیامی بدهد وتسلیتی بگوید( به رسم همه ی آنهایی که فقط بعد از رفتن آدم ها یادشان می آید چه شده ) برای رفتن مردی که یکی از طلایه داران ولایت فقیه و مدافع اندیشه های امام بود،به دنبال جواب دادن به حرفهای بچه های انجمن اسلامی توی نشریه شان هستند !


من فقط غمگینم... یک چیز مهم را گم کرده ام ... یک سند قدیمی که مثل نسخه های خطی حافظ ومولانا حتی بیشتر ، ارزشمند بود


برای منی که امام ندیدم وهر چه میدانم از شنیده ها وخوانده هاست، رفتن مردی چون آیت الله توسلی مثل گم کردن یک چیز مهم در زندگی اسن مثل گم کردن همان سند قدیمی...


من بغضم گرفته چون هر روز که می گذرد احساس می کنم از امام دورتر می شوم


من به بچه هایم فکر می کنم ... به نوه هایم... اصلا به همه ی بچه های چند نسل بعدم ... که چطور خواهند توانست امام را بشناسند ....


من فقط دلم گرفته همین .... 


اصلا تو بگو چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را ....



پی نوشت: دکتر پورحسین عزیز این بار واقعا این عکس حال این طوفانی است ... غمگین غمگین...


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: آرام
دوشنبه 22/11/1386 ساعت 1:11 صبح

امام عزیزم سلام


 از شروع بگم  من همونی ام که هر روز صبح بابا بغلم میکرد تا قدم برسه به عکس شما که روز دیوار بود تا بتونم اون عکس رو ببوسم ...


یادم هست سال اول دانشگاه وقتی با یه روانکاو مشغول صحبت درباره ی روانشناسی شدم کم کم حس کردم جدی جدی داره روانکاویم میکنه! منم که بدم نمیومد، پایه شدم وهرچی پرسید جواب دادم. یادمه اولین سوالی که گفت این بود:


اولین خاطره ای که از قبل از 2 سالگی یادت میاد چیه ؟ فکر کردم وگفتم فقط یه چی مدام جلو چشممه


رو دوشه بابا توی جمعیت تو جماران بابا گریه میکرد ومیخوند


                                         هستی ام بودی    رفتی از دستم


                                         تو چرا رفتی       من چرا هستم


                                         ای خمینی جان   ای خمینی جان...


ومن که این شعر رو یاد گرفته بودم اما به نوع دیگه که متانسب با دوران حیات شما بود، زود یاد گرفتم وبا بابا زمزمه کردم انگار نمیفهمیدم چه بر سرمون اومده ...


اینو گفتم که از سابقه ی آشناییم بگم با شما


همین الان عذرم رو بپذیرید اگر مجبور میشم از بعضی خاطراتم حرف بزنم احساس میکنم آرومم میکنه واین احساس درماندگی آموخته شده روازم دورمیکنه.اصلا راست راستش رو بخواید اومدم شکایت پیش شما واسه همین لازمه یه چیزایی رو بگم که بدونید اگر چه نسل سومم و3 ساله بودم که رفتید اما دلم میسوزه برای انقلابی که رهبریش کردید وبغضم گرفته از همه ی آنچه که به نام شما گاهی به دست حتی دوستداران وبه اصطلاح یاران شما بر سر اصول همین انقلاب میاد


توی دوره ی راهنمایی وقتی بابا برای انتخابات آقای خاتمی در تلاش بودند وهمه حسابی به شور وشوق اومده بودن؛ گاهی عزیزجونم تذکر میداد که حواست باشه حرفی نزنی یا چیزی نگی که بگیرنت ببرن دق دل باباتو سر تو خالی کنن ! واشاره میکرد به دختر یکی از رجال که کتک مفصلی خورده بود! هنوز نمیفهمیدم دنیا دست کیه ! درواقع این اولین تجربه ی اتخاباتی بود که درک میکردم


گذ شت... میشه گفت سیاست نه تنها جز دیانتمون که عین وجودمون شده بود ...


زیاد نمیگردم توی اون دوران که با همه ی جوانی انگار عمری گذشته بر ما ! گاهی که تصاویر مستند میبینم یا فیلم وخاطره ی مورد وثوق میبینم ومیشنوم ، با خودم میگم خدایی چقدر زحمت کشیده شده تا همینجا رسیدیم


همین دو سه ماه پیش بود، بابا کتاب خاطرات آقای مهدوی کنی رو آورده بود ومیخوند واز من هم خواست بخونم حتی گفت اگه وقت نداری همه اش رو بخونی ،یه جاهایی رو علامت زدم بخون . گفتم : حاج آقا برا چی بخونم ؟ تا اونجایی که اطلاع دارم ایشون شما وتفکرات شما رو که هیچ منم قبول نداره !وجه اشتراکمون چیه ؟؟!حرفهایی میشنوم از ایشون که با تفکرمن یکی جورنیست . میدونین بابا چی گفت ؟ حتما میدونین !شما اونا رو تربیت کردین اونا یار شمان ... گفت : من میخوام تو همه ی کسانی که برای این انقلاب زحمت کشیدن رو بشناسی وبا خدماتشون آشنا بشی حتی اگه باهاش اختلاف سلیقه داشته باشی تو نسلی هستی که انقلاب رو ندید؛ نمیخوام به واسطه ی این اختلاف فکر، زحمات آدمهارو فراموش کنی ... ومن خوندم !


امام خوبم من مطمئنم که این همون جمهوری که مد نظر شماست ، همون جمهوری که روی بیلبورد نزدیکای میدون توحید درباره اش فرمودید: اگر میخواهید اسلام حفظ شود این جمهوری را حفظ کنید ( قابل توجه تئوریسین های حک.مت اسلامی)؛ نه شما ، که اجداد ساداتتون مگر نبود علی (ع) که گفت ابن ملجم را نکشید تا وقتی اسیر شماست ازحقوق یک اسیر محرومش نکنید وحتی وقت قصاص عادلانه رفتار کنید ... این یعنی منطق، یعنی آزادی ( قابل توجه کسانی که هنوز هم پشت تریبون مدرسه ی شاهد روبه روی عکس شهدا خاتمی را لعن میکنند بابت آزادی !! افلا تتفکرون ؟؟؟؟؟؟؟)


اما ...


امشب خانه ی دوست دبیرستان مهمان بودم با دوتای دیگر سه تایی ما معروف بودیم به مثلث شیطان ! روزگاری داشتیم ! به مامان وبابا گفته بودم امشب ممکنه دیر بشه چون بعد سالها فرصتی شده هم رو ببینیم همیشه تلفنی حرف زدیم حدود ساعت 9یا شاید هم 9:30 بود که بابا sms داد : کانال 3 ، خنده را رها کردم وخواستم تلوزیون رو روشن کنن وبزنن 3. برنامه ی محرمانه بود وروحانی که هرچه فکر کردم نامش را به خاطر نیاوردم اما چهره آشنا بود نشد که ببینم یعنی صدای خنده ی بچه ها وسوسه میکردم که به تجدید خاطراتمون بپردازیم همچنان!! 5دقیقه گذشت ، دوباره صدای زنگ sms : جالبه بدونی ایشون رد صلاحیت شدن! یه چیزایی شنیدم حد اقل انقدر دستگیرم شد که این آدم هم خودش هم خانواده اش چه مرارت وسختی برای انقلاب کشیدن


به محض اینکه وارد خونه شدم بابا گفت : دیدی؟ گفتم نه درست حسابی کی بود ؟ گفت هادی غفاری


ومن به هادی غفاری هایی فکر کردم که رد صلاحیت شدند به نام عدم التزام به اسلام وولایت فقیه ...


حتی به کسانی که نه به اندازه ی هادی غفاری اما به اندازه خودشان برای این نظام تلاش کردند


ولات فقیهی که به خاطرش انقلاب کردند وشکنجه شدند


اسلامی که برایش شهید وجانباز دادند


3 سال است توی این مملکت مدام میشنوم همه با رئیس جمهوردشمن اند  


3سال است تنها حق مسلم ما انرژی هسته ای است اما اساسی ترین حقمان یعنی حرف زدن واز دردها گفتن شده تابو ! باورتان میشود ؟


آقا دلم پر درد است ... وقتی دوستم گفت توی برگه ی رای مینویسم علی ( شوهرش را میگفت ) دلم سوخت


نه اینکه چرا مینویسد علی ، از اینکه هم سن وسالان من اینقدر بی تفاوت شده اند


آقا میدانم قبول دارید همه اش تقصیر دوستان من وهم نسلانم نیست وقتی منی که توی جمع دوستانه مان به سیاسی معروفم ، مدتهاست حرفی نزدم، خطی ننوشتم ،چطورازآنها توقع داشته باشم بی تفاوت نشن ؟


تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بعضی حرفهای شما رو براشون تعریف کنم وبگم این نیست اون چیزی که امام میخواست مثلا از آقای محسن رفیق دوست( از سران سپاه اول انقلاب) گفتم برشون واینکه خودش گفته بود :


امام مرا فراخواندن وپرسیدند برای ورود افراد به سپاه چه سوال هایی میپرسید؟ گفتم چطور؟ فهمیده بودم چیزهایی شنیده اند. فرمودند : آیا میپرسید مرجع تقلیدشان کیست ؟ گفتم بله فرمودند : به شما چه ربطی دارد ! گفتم : آقا جان ما میخواهیم اینها را تربیت کنیم بفرستیم بجنگند ، شهید شوند و... گفتند مگر مقلد این یکی شهیدمیشود آن یکی نه ؟؟!! دیگر نپرسید این سوالها را – هفته نامه ی شهروند امروز-


وبه این فکر کردم که گاهی جرئت نمیکنی بگویی مرجع تقلید تو آیت الله صانعی است ( کسی که شما ایشان را فرزند خود دانسته فرموده اید از مباحثه با ایشان حظ برده اید- 18/4/1364 درجمع اعضای دیوان عالی) چرا ؟ چون جزءهفت مرجع معرفی شده ی حوزه نیستند !!  


بهشان گفتم امام رو بشناسیم وراهش رو ادامه بدیم واندکی صبر کنیم ، سحر نزدیکه


اما حکایت من شده حکایت آدمی که سکوتش از رضایت نیست امابه خاطر حفظ ارزشهایی که بهش معتقده سکوت کرده


میخوام حرفی رو بزنم که نمیدونم عواقبش چیه اما چون مخاطب شمایید ومن هم اومدم که سفره ی دل پیش شما باز کنم هر چه باداباد ..اگرچه عده ای که تجربه داشتند گفتند ساکت باش میگیرنت ومجبورت میکنن به کرده ونکرده ات اعتراف کنی! اما من یاد گرفته ام یا کاری نکنم یا اگه کردم پاش وایسم پس نوشتن به شما ودادخواهی عده ای از شما جرم نیست مگر اینکه این هم تازگیها مد شده باشه


فردی که ازآشنایان بود سال اول دانشگاه با توجه به جو سیاسی دانشگاه تهران وشناختی که از من داشت ومیدونست نه به واسطه ی شلوغ کاری واختلال ومخالفت با اسلام ونظام که به واسطه ی منش پدرم از گفتن حق ابا ندارم، گفت:


کاری نکن که به غلط کردن بیفتی ! خیلی از کسانی که تو ماجرای کوی دانشگاه از درس خوندن وادامه تحصیل وحتی کار در مشاغل دولتی محروم شدن، گاهی میان پیش من ومیخوان که کمکشون کنم اما خودتم خوب میدونی که کاری نمیتونم بکنم


گفتم : مگه من میخوام چی کار کنم بابا؟؟! یا من خیلی ساده ام یا اوضاع خرابتر از اونیه که من فکر میکردم


گفت :چون تازه کنکور دادی ، کنکوری حرف میزنم بلکه بفهمی !  گزینه ی دو!!


امام عزیزم مرد تاریخ زندگیم میدونی اولین شعری که یاد گرفتم چی بود ؟! رفتم جبهه  دیدم دشمن   از جا پردم  خنجر کشیدم  گفتم مزدور ...) میبینی امام خوبم؟ درست که گفتی "من " شیطان است اما این من من گفتنها یا اعوذ با الله من شر نفسی همراه است ! اینها رو گفتم که بدانی از 2 سالگی برای دفاع از ارزش های مورد نظر تووشهدا لباس رزم پوشیدن وبه جبهه رفتن را یاد گرفته ام وحالا نوشتن این نامه ، حکم جبهه رفتن دارد برای من  


 حتما همین الان که دارم اینها رو مینویسم صدای مامان رو شنیدید که گفت : برنداری چیزی بنویسی تو وبلاگت ها! ظهر داشتی به بابا میگفتی حیف که میترسم به درسم لطمه بزنه اگه نه یه عالمه حرف دارم برا نوشتن !! نکنی این کار رو ها ؟ ومن که گفتم چشم ...


 


آقای عزیزم الان که اینها را برایتان مینویسم اشک میریزم نه برای اینهمه آزادی بیان(!) که برای انقلابی که هنوز هم جزآرمانهای بزرگ منه ، نه برای ارضای حس کنجکاوی وشور جوانی که جوانهای امروز مملکت ما گاهی 10 سال از خودشان بزرگترند پس شوری نمانده ! آقا ، من دلم میسوزد حتی برای آیت الله خامنه ای نمیدانم ایشان چرا سکوت کرده اند ؛ شاید هم حق دارند چه بگویند در شرایطی که به یمن حق مسلم مان ودشمنی دیرینه مان با اسرائیل (که چه زیبا گفتید اگرهمه ی مسلمانان یک سطل آب روی اسرائیل بریزند  نابود میشود) همه ی دنیا با ما سر ناسازگاری دارند وکافی است بفهمند انقلاب ما به جای آنها دارد از تنگ نظری ها وبی تدبیری ها وسوءمدیریت ها آنهم از خودی ضربه میخورد ! باور کنید به حال آقای خامنه ای هم غصه میخورم اما کاش ایشان در این شرایط فکری بکنند ، کاش حرفی بزنند که مردم کار عده ای را به پای ایشان ننویسند یاد سخنرانی پارسالشان افتادم که تذکر دادند به آقایان شورای نگهبان اما ...


نمیدانم ... به خدا قاطی کرده ام ! که لبریزم از گفتن ولی در هیچ سویم محرمی نیست ...


راستش این روزها شعر وغزل هم توی دلم جوانه نزده ، میخشکد ! پس اجازه بدهید از محمد علی بهمنی وام بگیرم وشعری بنویسم برایتان که عجیب طوفانی ام ...


اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است


دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است ...


دریا ومن چقدر شبیهیم گرچه باز


من سخت بی قرارم و او بی قرار نیست !


با او چه خوب میشود از حال خویش گفت


دریا که از اهالی این روزگار نیست


امشب ولی هوای جنون موج می زند


دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست


ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ، ببین


دریا هم اینچنین که منم ، بردبار نیست .................................


 


برایمان دعا کنید هر چه باشد شما هم زحمت کشیده اید هم خون دل خورده اید امیدوارم چشم شما هم مثل چشم بعضی یارانتان خون نبارد ...


ارادتمند : از همان گهواره خوابهایی که قرار بود و( هست) که یاراتنان باشند ...



 


پی نوشت  1: دوستم پرسید فردا میری راهپیمایی ؟ گفتم میرم  ! گفت واقعا ؟ گفتم آره میرم تا دینم رو به امام وشهدا همه ی کسانی که برای این انقلاب 29 ساله زحمت کشیدن ادا کنم اما الزاما از عملکرد کسانی که اون رو اداره میکنن راضی نیستم گفت اینم حرفیه ! شاید منم اومدم


 


پی نوشت 2:  برای خواهرم وبلاگی ساختم مثلا برای ژرسش مهر ! بس که اصرار داشت شرکت کنه وبلاگ به نام اونه اما همه ی اونچه که این طوفانی میگه رو مینویسه ! بد نیست اگر سری هم به اون بزنیhttp://bedonbalehoviyatam.blogfa.com


 


 


 


 


    نظرات دیگران ( )

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [20/4/1387- 1:10 ص] این الرجبیون ؟؟؟؟؟؟؟؟
    [21/3/1387- 2:12 ص] دلم به بوی تو آغشته است ....
    [24/2/1387- 6:12 ع] وکسی نیست پشت چشمانم ...
    [12/2/1387- 2:50 ع] هر کی خوابه خوش به حالش !‏
    [26/1/1387- 11:40 ص] توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟؟؟
    [28/11/1386- 6:10 ع] در این زمانه ی بی های وهوی لال پرست ...
    [22/11/1386- 1:11 ص] اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم !
    [آرشیو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • پیوندهای روزانه

  • فهرست موضوعی یادداشت ها

  • مطالب بایگانی شده

  • لینک دوستان من